تبليغاتX
قالب وبلاگ + تم و کلیپ موبایل + اس ام اس
مـــــنو كاربــــري

اين وبلاگ را صفحه خانگي خود کنيد    ايميل به مدير وبلاگ*    اضافه کردن به ليست علاقه مندي ها!


بــا سلام بـه شمـا داداش يـا آبجي گرامي! اميدوارم در ايـن وب دقــايــق خوشي رو سپـــري كنيــــد.
لطفا در ايـــن وب سيـــگار نكشيــد. و نيــــز نقطه نظرات خود را از طريــق قسمت نظرات به مــا برسونيـــــد
با آرزوي موفقيت واســـه شمـا!

مديــــريت
دوستــــان
:: درياي دلتنگي ::

:: منتظران مهدي(عج) ::

:: امرا اگه لنگمو پيدا كني ::

:: اگه نري ضرر ميكني! ::

:: فوتبال براي همه ::

:: ف ي ل ت ر شكن ::

:: بزرگترين وب دانلود ايراني براي هر ايراني ::

:: وبلاگ آقا اسماعيل ::

:: دانلود جديدترين نرم افزارها در SGSoft ::

:: قدرتمندترين وبلاگ دانلود نرم افزار موبايل و کامپيوتر ::

:: نوشته هاي يك ايراني ::

:: بزرگترين مرکز دانلود رپ ايران ::

:: وبلاگ داش سيا ::

:: بخش ممنوعه کتابخانه هاگوارتز ::

:: تكنيك هاي خانه داري ::

:: ترفندهاي كامپيوتر و موبايل ::

:: يانگوم ::

:: عکس های توپه توپ برای دسكتاپ ::

:: همه چيز براي زندگي ::

:: عكس و آهنگ هاي هندي ::

:: پرواز را به خاطر بسپار ::

:: آموزش هك ::

:: p30sata ::

:: ۩۞۩ ترفندستان ۩۞۩ ::

:: برنامه ها و ترفندها ::

:: آموزش وبلاگ نویسی و قالب وبلاگ ::

:: بهترینها برای ایرانیان ::

:: قالب وبلاگ ::

:: بهترين دانلود ::

:: عکس اهنگ اسمس (تهران کلوپ) ::

:: عکس و کلیپ و دوربین مخفی ::

:: مرکز دانلود زیباترین کلیپ های موبایل ::

:: عكس بازيگران و هنرمندان ::

:: دنیای عکس هنرمندان و دانلود آهنگ ::

:: كليپ عكس قالب كدهاي جاوا و ::

:: ۩کلیپ موبایل۩ ::

:: !!! بیا تو ببین چه خبره !!! ::

:: پارسيان موبايل ::

ليـــنك دوني
نظرسنـــجي

اینم نظرسنجی گوشی موبایل


نظرسنـــجي

جون داداش يه نظري بده!


آمــــار سايت
:: كليـپـــــــدوني
:: عكـســـــــدوني
:: لينكــــــــــــدوني
:: جوک

لطیفه

يه آقايي داشته نوار روضه گوش میداده میزنه آخر نوار ببینه شام ميدن یا نه

پيروزي افتخار آميز دانشمندان ايراني در عرصه انرژي هسته اي ... ادامه...


ادامه مطلب را در ايــــنجا ببيــــنيد...

لينك مطلب نوشته شده توسط:رضا در:21:24

:: جک های جدید

      به معتادي گفتند با 45 و 46 و 47 و 48 جمله بساز. گفت : چلا پنجه مي کشي؟ چلا شيشه مي شکني؟ چلا هف نمي زني ؟ چلا هشتي ناراحت؟

 

 اصغرآقا اواخر عمرش به زنش گفت : خانم جان بعد از رفتن من به من خيانت نکني که استخوانهام تو گور بلرزه ! زنش هم گفت چشم. مدتي بعد مرد به خواب زنش آمد و گفت : تو اون دنيا به من مي گن اصغر ويبره!

 

      پسري از سربازي براي پدرش اين طور تلگراف زد : " من کاظم پول لازم " پدرش هم در جواب گفت : " من تراب وضع خراب !"

 

             يه بار بچه اي از پدر خسيسش ده هزار تومان پول خواست . پدر گفت : چي ؟ نه هزار ؟ هشت هزارو مي خواي چه کار؟ تو هفت  هزار هم زيادته چه برسه به شش هزار! بابام به من پنج هزار نداده که حالا من به تو چهار هزار بدم. حالا سه هزارو مي خواي چي کار؟ دوهزار کافيه ؟ بيا اين هزار تومنو بگير.بچه مي شماره مي بينه پانصدتومنه!!!

 

پدر:« پسر جان! وقتي من به سن تو بودم، اصلاً دروغ نمي گفتم.»
پسر:« پدرجان! ممكن است بفرماييد كه دروغگويي را از چه سني شروع كرديد؟»

 

پزشك:« متأسفانه چشم شما دوربين شده.»
بيمار: «آخ جان! پس مي توانم يك حلقه فيلم بيندازم توش و چند تا عكس بگيرم.»

 

اتوبوس سرچهار راه رسيد. پيرمردي از مسافرها، عصايش را روي پشت شاگرد راننده گذاشت و گفت:
« اين جا چهار راه سعدي است؟»
شاگرد راننده گفت:« نخير، اين جا ستون فقرات بنده است.»

 

پسري به پدرش گفت:« پدرجان! يادتان هست كه مي گفتيد اولين دفعه كه ماشين پدرتان را سوار شديد، ماشين را درب و داغان برگردانديد خانه؟»
پدر: «بله پسرم!»
پسر: «باز هم يادتان هست كه هميشه مي گوييد تاريخ تكرار مي شود؟»
پدر:« بله پسرم!»
پسر: «خب، امروز بار ديگر تاريخ تكرار شد.»

 

مشتري: « اين كت چند است؟»
فروشنده:« ۱۰ هزار تومان.»
مشتري: « واي! اون يكي چي؟»
فروشنده: « دو تا واي!»

 

روزي شخصي به عيادت دوستش رفت و حال او را پرسيد.
او گفت: «تبم قطع شده ولي گردنم خيلي درد مي كند.»
شخص عيادت كننده با خونسردي گفت:« اميدواريم آن هم قطع شود.»

 

شخصي ساعتش كار نمي كرد. رفت گشت، برايش كار پيدا كرد.

 

اولي:« از بس استراحت كردم، خسته شدم.»
دومي:« خب يك كم استراحت كن.»

 

معلم: «مريم! اگر هم شاگردي ات، سارا، هزار تومان به تو بدهد و
دوباره پانصد تومان ديگر هم بدهد، در مجموع چه قدر پول خواهي داشت؟»
در همين موقع سارا با عصبانيت مي گويد:« اجازه! ببخشيد، از كيسه خليفه مي بخشيد؟! »

 

اولي:« اگر تلويزيونم روشن نشد، چه كار كنم؟»
دومي: «هلش بده، بگذار كانال دو.»

پسر به پدرش گفت:« پدرجان! چرا بعضي از آدم ها اين طوري حرف مي زنند، مثلاً مي گويند فرش  مرش، كتاب متاب، اسباب مسباب؟ »
پدر با خونسردي جواب داد:« پسرم! اين كار آدم هاي بي سواد مي سواده!»

 

معلمي در كلاس علوم از دانش آموزي پرسيد:« با ديدن پاي اين حيوان، نام حيوان را بگو.»
دانش آموز هر چه به پايي كه در دست معلم بود نگاه كرد، نتوانست پاسخ دهد. معلم پس از مدتي گفت: «بگو اسمت چيه تا برايت يك صفر بگذارم.»
دانش آموز پايش را از كفش درآورد و گفت: «خب، شما هم از روي پاي من بگوييد اسمم چيه.»

 

 

لينك مطلب نوشته شده توسط:رضا در:19:36

:: مطالب پيـشيـن